شهید غلامرضا متولی
: شهید غلامرضا متولی | ||||||||||||||||||||||||||
|
گفتم:« حالا من هیچ، این خواهر کوچکت رو میگذاری و میری؟ او گناه داره، غیر از تو کسی رو نداره. ».
لبخندی زد و گفت:« چه طور کسی رو نداره؟ کس بیکسان خداست!».
ترفندم نگرفته بود. با لبخندش به من فهماند:« من که میدونم خودت میخوای من بمونم، چرا اون رو بهونه میکنی. ».
او بیست و دو ساله بود و من هفده ساله. نُه ماهی میشد که ازدواج کرده
بودیم. عازم جبهه شد. گفتم:« فکر میکنم باردار باشم. ». میخواستم با این
حرف در دلش تردیدی ایجاد کنم، شاید بماند.
گفت:« بعد از رفتنم برو آزمایش بده، اگه حامله بودی برام بنویس! ».
آزمایش
نشان داد که سه ماهه باردارم. خجالت کشیدم برایش بنویسم. گفتم:« وقتی
بیاد میفهمه و خوشحال میشه، چون قرار بود در بین سه ماه مرخصی بیاد. ».
زینب وقتی به دنیا آمد که شش ماه بود پرچم لا اله الا الله بالای مزار پدرش، حکایت سرفرازی را به رخ آفتاب میکشید.
گفتم:« حالا که میخوای بری پس به عنوان نیروی تخصصی برو، اقلاً این چهل و پنج روزه است، نه رزمی که باید سه ماه اونجا بمونی. ».
گفت:« عشق جبهه اینه که رزمی بری، من خجالت میکشم به عنوان نیروی تخصصی برم. ».
از
او قول گرفتم که در بین سه ماه مرخصی بیاید. رفت و در عملیات والفجر هشت
شرکت کرد. برادرش به دنبالم آمد و گفت:« بیا بریم بیمارستان، غلامرضا زخمی
شده. ».
جلوی بیمارستان که رسیدیم، انبوه جمعیت را دیدم. خیلی از آنها
گریه میکردند. خواهرهای او و بعضی فامیل دیگر هم اشک میریختند. هاج واج
مانده بودم. اشکم خشک شده بود. قدرت گریه کردن نداشتم. نمیدانستم که
برادرم شهید شده یا شوهرم.
یکی از بستگان که متوجهی عقده کردن من شده بود، گفت:« داد بزن، گریه کن، چرا گریه نمیکنی؟ ».
دلم
میخواست فریاد بزنم و گریه کنم، امّا قدرت این کار را از دست داده بودم.
دهانم تلخ شده بود. زبانم از کام جدا نمیشد. چشمانم داشت از حدقه بیرون
میزد. انگار زمین و آسمان دور سرم میچرخید. داشتم به زمین میافتادم که
زیر بغلم را گرفتند و دیگر متوجهی چیزی نشدم.
نمیدانم در کتابهای شهید دستغیب چه دیده بود. تا فرصتی به دستش میآمد
آنها را میخواند. وقتی میخواست حرف بزند، از قبر، قیامت و آخرت حرف
میزد.
دلش همیشه توی جبهه بود و میگفت:« خجالت میکشم که توی مردم ظاهر بشم، آخه خیلیها شهید دادن و ما هنوز نتونستیم کاری بکنیم. ».
گفتم:« برای چی خجالت میکشی، تو که پا به پای بقیهی مردم جبهه رفتی و بازم میری، این چه حرفیه که میزنی؟ ».
وقتی
هم که سربازی را میگذراند، بارها با ما راجع به شهادت صحبت میکرد.
میگفت:« خیلی دلم میخواد که شهید بشم، امّا نه توی سربازی، اگه خدا عمری
بده سربازی رو تموم کنم و بیام از طریق بسیج اعزام بشم، اونوقت شهادت کیف
داره. توی سربازی که آدم مجبوره بره جبهه، اونجایی که آدم برای رضای خدا
میره اجر بیشتری داره. ».
از عملیات فتحالمبین برگشته بود. خیلی خوشحال بودیم که به سلامت آمده
است. دورش را گرفته بودیم و دلمان میخواست از کارهایی که در عملیات کرده
بود برایمان بگوید.
گفت:« خیلی دلم میخواد شهید بشم، امّا نمیدونم چرا خدا من رو لایق نمیدونه. ».
رفت
توی فکر و ما در غصه فرو رفتیم. کمی بعد سکوت را شکست و ادامه داد:« شما
آمادگی داشته باشین، باید از خانوادهی ما یکی شهید بشه. ».
حرف را عوض
کردیم و از شنیدن داستانهای جبهه منصرف شدیم. تلاش کردیم او را از آن
حال و هوا خارج کنیم. از دنیا حرف زدیم و زیباییهایش.
کمی تامّل کرد و
گفت:« اگه بدونین بچههای پانزده شانزده ساله چه جوری پدر دشمن رو در
آوردن و برای خودشون توی دنیا و آخرت آبرو خریدن. ».
پدرم مانع رفتنش میشد و میگفت:« تو هم کوچکی و وقت جبهه رفتنت نشده،
هم من پیرمردم و تو باید بمونی و از من مراقبت کنی، باید کمک کار من
باشی!».
او جواب میداد:« بابا! دیگه خجالت میکشم. همهی هم سن و
سالهام دارن میرن جبهه و فداکاری میکنن، اون وقت شما نمیگذارین من
برم و میگین بچهام، مگه فرق من با اونها چیه؟ اگه فردا از من بپرسن چرا
کوتاهی کردی، باید چه جوابی بدم؟ ».
پدرم فرد متدینی بود. این حرفها را هم خوب میفهمید. تسلیم شد و او رفت.
آخرین بار که میخواست برود، برای خداحافظی به منزل ما آمد. صبح اول وقت بود. از او خواستم به عنوان رزمی به جبهه نرود.
گفت:«
از خودم خجالت میکشم که بخوام غیر رزمی برم. روتون نمیشه بگین نرو
میگین غیر رزمی برم. محبتتون رو حس میکنم. اگر چه کمک کردن در پشت جبهه
هم ثوابه، اما برای اون کسی که نمیتونه اسلحه دست بگیره، من که تک
تیرانداز ماهرم، درست نیست غیر رزمی برم. ».
سپاس خدای را که ما را در عصر امامت آخرین حجّت خود، با کولهباری از عبرتها آفرید.
سپاس
خدای را که ما را در عصر زعامت خمینی کبیر، این نایب برحق حضرت حجّت حیات
داد تا با رهبریاش زمینه سازان ظهور و حکومت آن رهبر و امام آخرین
باشیم.
سپاس خدای را که ملت ایران را حجّت قرار داده تا دیگر ملل
اسلامی و مستضعف جهان دریابند راه رستگاری، راه خدا و رسول اوست و راه
مبارزه با ستمگران عبودیت الله است.
آیا لازم است قدرت سلاحهای مدرن
ابرجنایتکاران را که به صورت هدیه، به ملعونترین شیطانک منطقه داده
میشود، در مقابل ملائکه الله مقایسه کنیم؟ آیا لازم بود دوباره ابرههها
بر پیلها سوار شوند و قصد خانهی خدا کنند تا ابابیلها از سوی
پروردگارشان بیایند و آنان را به صورت کاه جویده شده بنمایند؟
برادر و
خواهر مسلمان! شما که پشت جبهه هستید، هیچ وقت جبهه را فراموش نکنید و
کمکتان را فزونی بخشید؛ زیرا، هر یک دانهی خرما هم که به جبهه کمک کنید،
تیری است که به یکی از دشمنان اسلام میخورد.
در هفتم اسفند هزار و سیصد و چهل و دو در روستای چهار طاق از توابع بخش
آرادان گرمسار، در منزل صفر متولی ششمین فرزندش به نام غلامرضا چشم به
جهان گشود.
شش ساله بود که مادرش را از دست داد. با سختی زندگی در
منطقهی کوهستانی عادت کرد. خانوادههای متوسط آن منطقه کمتر از یک هکتار
زمین و ده رأس گوسفند داشتند.
با همین بضاعت ناچیز باید زندگی را
میگذراندند. اگر کسی بیمار میشد، باید ساعتها با الاغ و قاطر راه
میآمدند تا به گرمسار برسند که غالباً همین توان را هم نداشتند و قبل از
دور شدن از محل جان میباختند.
امکان درس خواندن در محل برای کسی نبود،
ولی بچههای با استعداد این منطقه قبل از شروع سال تحصیلی به روستاها،
شهر گرمسار و یا فیروزکوه میرفتند تا به همراه دیگران با آغاز سال تحصیلی
درس را شروع کنند.
غلامرضا تا پنجم ابتدایی درس خواند و به شاگردی بنّا مشغول شد و توانست قبل از سربازی مهارت لازم را کسب کند.
قبل
از خدمت دوبار به جبهه رفت. خدمت سربازی را در مناطق مختلف جنگی گذراند.
دعایش در این ایام این بود که در سربازی شهید نشود، بلکه خدمت را تمام کند
و به صورت بسیجی در جبهه حضور یابد و به شهادت برسد. این حرف را هم
خواهرانش و هم یکی از همرزمان او نقل کردهاند. در زمان سربازی یک بار
دچار موج گرفتگی شد و در بیمارستان صحرایی بستری شد.
غلامرضا متأهل
بود. شش ماه پس از شهادت او تنها دخترش به دنیا آمد. در عملیاتها
تکتیرانداز و کمک تیربارچی بود. در بیست و یکم بهمن شصت و چهار در عملیات
والفجر هشت، در کنار اروندرود با ترکشهای خمپاره دشمن به شهادت رسید.
جنازهاش پس از انتقال به گرمسار و تشییع در گلزار شهدای چهار طاق به خاک سپرده شد.