مسجدامیرالمومنین علیه السلام آرادان

وبلاگ یاران پیرو ولایت ،که سنگرشان مسجد امیرالمومنین علیه السلام است

مسجدامیرالمومنین علیه السلام آرادان

وبلاگ یاران پیرو ولایت ،که سنگرشان مسجد امیرالمومنین علیه السلام است

مسجدامیرالمومنین علیه السلام آرادان

این بلاگ کارها ، برنامه ها و نظرات بچه های مسجد امیر المومنین علیه السلام را ارائه میدهد رسالتش اطلاع رسانی و آگاهی بخشی و همچنین آگاهی طلبی از همه کسانی که در جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی و راه حسنی شدن در سنگر های جبهه ولایت حظور دارند.
مساجد سنگر است ...

جهت ارسال نظرات و پیشنهادات و یا ارسال مطالب برای درج در سایت به آدرس : amiralmomenin@chmail.ir رایانامه بزنید.

شهید منوچهر رامه ای

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۱، ۰۸:۵۰ ب.ظ
شهید منوچهر رامه ای
فرزند عیسی
مسئولیت :
متولد ۱۳۳۸ در گرمسار
تاریخ شهادت : ۰۵/۰۱/۶۱
تحصیلات : ششم ابتدایی
محل شهادت : – -
شغل :
نحوه شهادت : اصابت گلوله به بدن
تاهل : مجرد
عملیات : فتح المبین
یگان : ارتش
محل دفن : گلزار شهدای روستای رامه - شهرستان آرادان
مدت حضور ماه و روز






مجموعه خاطرات

نویسنده : حبیب‌الله دهقانی


شغلم نجاری بود و با سفارش مردم، ابزار کشاورزی و ساختمانی می‌ساختم. به حلال و حرام خیلی اعتقاد داشتم. نمی‌خواستم یک لقمه نان حرام توی زندگی‌ام بیاید.

منوچهر پیش من کار می‌کرد. یک روز دید خسته شدم، گفت:« برو خونه استراحت کن! ».

گفتم:« باشه ولی حواست به حلال و حرام باشه! ».

اگر چه کم سن و سال و کم تجربه بود، ولی هر چه می‌گفتم دقیق گوش می‌کرد.

پدر شهید




بعد از چند سال کار کردن در نجاری، رفت تهران. باجناقم گچ کار بود. دم دست او سفیدکاری می‌کرد. از کار خودش خیلی راضی بود. چند سال بعد شد یک گچ کار قابل. درآمد خوبی داشت. برایمان فرش و یخچال خرید. اگر می‌دید توی زندگی ما چیزی کم و کسر است، می‌خرید.

چند بار بهش گفتم:« پسرجان! نمی‌خواد برای ما خرج کنی، پولهات رو جمع کن برای خودت زندگی تشکیل بده. ما همین یک لقمه نانی که در می‌آریم کافیه. ».

می‌گفت:« حالا که زوده تا سربازی نرم از عروسی خبری نیست. دختر مردم رو که نمی‌شه آلاخون والاخون کرد. اگه سربازی هم برم و برگردم تا یک خونه‌ای نسازم زن نمی‌گیرم. ».

پدر شهید




یک مدتی توی تهران با هم کار می‌کردیم. صبح از همه زودتر سرکار حاضر می‌شدیم. صاحب کار بالای سرمان بود یا نبود برایش فرقی نمی‌کرد. گاهی بهش می‌گفتم:« یک عمر باید کار کنی. اگه این طور باشه خودت رو می‌کشی. فکر سلامتی خودت باش! ».

می‌گفت:« محمدرضا! وقتی خدا جوونی و سلامتی داده چرا کار نکنیم؟ مزدی که می‌گیرم باید حلال باشه! ».

محمدرضا (دوست شهید)




اوایل انقلاب و قبل از پیروزی عده‌ای شاه دوست با چوب و چماق راه می‌افتادند و به مغازه‌ها و مردم حمله می‌کردند. گاهی هم جمع می‌شدند و مجلس سخنرانی حزب‌اللهی‌ها را به هم می‌زدند. یک بار حاج آقا عبدوس از سمنان به آرادان آمده بود تا برای مردم سخنرانی کند، یکی از جوانهای بی‌تربیت و شاه دوست به حاج آقا بی‌ادبی کرد و حرف زشتی زد. منوچهر تحمل نکرد و یک کشیده به صورت او زد.

پدر شهید




هر موقع راهپیمایی اعلام می‌شد، شرکت می‌کرد. ما خانواده‌ای طرفدار انقلاب بودیم. اگر کاری از دستمان بر می‌آمد، کوتاهی نمی‌کردیم. منوچهر توی مسایل شرعی حواسش جمع بود. اگر قرار بود جایی برویم، او به خانه کسانی که بی‌تفاوت و یا خیلی توی خط نبودند نمی‌آمد.

می‌گفت:« اصلاً دلم به منزل فلانی کشش نداره. ظاهر و باطنش با هم فرق می‌کنه. ».

پدر شهید




بعد از انقلاب یک دستگاه نیسان خریدم. ضمن اینکه کارهای روزمره و نجاری خودم را انجام می‌دادم، کمکهای مردمی به جبهه را هم جمع‌آوری می‌کردم. با بچه‌های پایگاه با همین ماشین به روستاهای اطراف گشت می‌زدیم. منوچهر هم همراه ما می‌آمد. با بچه‌های بسیج گرم می‌گرفت. اخلاقش طوری بود که موقع گشت پیاده، بچه‌های پایگاه علاقه‌مند بودند همراه او باشند.

پدر شهید




اسفند ماه سال پنجاه و نه من، منوچهر، احمد و پنج نفر دیگر با هم به خدمت سربازی رفتیم. ما را برای آموزش به پادگان عجب شیر بردند. روزهای اول به همه خیلی سخت می‌گذشت، به من بیشتر؛ چون متاهل بودم. منوچهر به ما دلداری می‌داد. هر موقع برای سربازی ملاقاتی می‌آمد، بیشتر به ما اثر می‌کرد. هر وقت فرصتی پیش می‌آمد و دور هم جمع می‌شدیم با گفتن جوک و شوخی خودمان را دلداری می‌دادیم.

یک روز منوچهر به من گفت:« یکی دلش برای ما تنگ نمی‌شه بیاد این جا و خبری از ما بگیره. حالا ما مجردیم خیلی مهم نیست. دلم برای تو می‌سوزه که متأهلی. ».

به خاطر این که متأهل بودم به من از بقیه زودتر مرخصی دادند. وقتی برگشتم نقشه کشیدم تا اسباب خوشحالی این چند تا را فراهم کنم. با لباس به دژبانی مراجعه کردم و خواستم اعلام کند که این اسامی ملاقاتی دارند. جلوی یکی از مغازه‌ها ایستادم تا عکس‌العمل آنها را ببینم. چند لحظه به این طرف و آن طرف نگاه کردند. خودم را نشان ندادم. فکر کردند اشتباهی صورت گرفته. آنها به دژبانی رفتند و از کم و کیف و مشخصات فرد ملاقات کننده پرس و جو می‌کردند که خودم را رساندم. با دیدن من حالشان تغییر کرد. بعد با هم جلوی پادگان قدم ‌زدیم و گفتم:« برای این‌که بقیه بچه‌ها نگن کسی به فکر شما نیست این کار رو کردم. تازه، برای همه‌تون نامه و سوغاتی آوردم. ».

محمدرضا(دوست شهید )




یادم می‌آید که داداشم سرباز بود و به مرخصی آمد. وقتی می‌خواست برگردد، گفتم:« داداش! نرو دلم برات دلتنگ می‌شه. ».

ما را بوسید و خداحافظی کرد. چند دقیقه بعد برگشت و یک بسته را به من داد. باز من را بوسید و رفت. بسته را باز کردم، تنقلات برایم خریده بود.

توران (خواهر شهید)




بعد از آموزش ما را به پادگان بیست و یک حمزه تهران بردند. همه جا با هم بودیم. یکی از فرمانده‌ها برای ما صحبت کرد. از حرفهایش معلوم بود که فکرش طاغوتی است. یکی از بچه‌ها تحمل نکرد و جوابش را داد. مابقی به پشتیبانی او بلند شدیم. گفت:« این جا همینه، اگه خواستین بمونین نه که برین جبهه.».

گفتیم:« ما این جا نمی‌مونیم. می‌خوایم بریم جبهه. ».

فرمانده ادامه داد:« می‌رید جبهه و جنازه‌هاتون رو برای مادرتون می‌آرن.».

منوچهر گفت:« بچه‌ها! همه با هم می‌ریم جبهه. ».

سه روز مرخصی دادند و برگشتیم به منطقه جنوب، اندیمشک و پل کرخه، جایی که لشکر بیست و یک حمزه خط داشت.

محمدرضا(دوست شهید)




با عراقیها فاصله زیادی نداشتیم؛ روی تپه چشمه دشت عباس، نزدیک تپه‌های امامزاده عباس. به ما آرپی‌جی، خمپاره، تیربار و سلاحهای دیگر دادند. ما فقط با ژسه آموزش دیده بودیم. استفاده از سلاحهای دیگر را در حد تئوری می‌دانستیم. چند روز ما را به عقب بردند و انواع سلاحها را عملی آموزش دادند.

دوباره به همان محل برگشتیم. من و خداوردی شدیم آرپی‌جی زن. منوچهر به خاطر مهارتش شد تک‌تیرانداز و احمد هم به خاطر قدرت جسمانی‌اش شد تیربارچی.

چند روز بعد من، منوچهر و احمد موافقت فرمانده را برای مرخصی گرفتیم. آماده حرکت شدیم. به دلیل نیاز به نیرو مرخصی من لغو شد. آنها رفتند.

چند وقت بعد که برگشتند، منوچهر گفت:«یک دسته گل به آب دادیم.».

ماجرا را که پرسیدم، فهمیدم بین راه منوچهر یک نامه از طرف من برای همسرم می‌نویسد. خانمم با دیدن نامه تعجب می‌کند و می‌پرسد:« این که دست خط محمدرضا نیست. تازه او یه خواهر بیشتر نداره. پس چرا نوشته به خواهرانم سلام برسونید؟ ».

کلی با هم خندیدیم.

محمدرضا(دوست شهید)




بعد از مدتی ما را از دشت عباس به شوش و از آن جا به خرمشهر بردند. حدود چهار ماه بعد دوباره به همان منطقه برگرداندند. عملیات فتح‌المبین شروع شد. مأموریت ما زدن سنگرهای دشمن و پیشروی بود. یکی از سنگرها را با آرپی‌جی زدم و خاموش شد. دشمن احمد را با تیر مستقیم زد و شهید شد. او را به عقب بردم و طولی نکشید که برگشتم. باخبر شدم که منوچهر هم شهید شد.

محمدرضا(دوست شهید )




از رادیو شنیدیم که ایران در دشت‌عباس به دشمن حمله کرد. به ما خبر دادند منوچهر مجروح شده و به بیمارستان تهران منتقلش کرده‌اند. با برادر و پسرم راه افتادیم و رفتیم تهران. همه بیمارستان را گشتیم، اما پیدایش نکردیم. به آن بخشی که احتمال می‌دادیم مجروحین هستند دوباره سر زدیم. یکی گفت:« شاید شهید شده و در سردخانه باشه. ».

از پنج شهید سه تای آنها گرمساری بودند. ما برای تدارک مراسم به شهرستان برگشتیم و جنازه را انتقال دادند. چون شهید به دوستانش گفته بود که در رامه دفنش کنند، ما هم این کار را کردیم.

پدر شهید




خدمت برادر نازنیم عبدالمحمد رامه‌ای سلام! نامه‌ای که از فرسنگها راه دور از دو طرف می‌رسد، ارزش زیادی دارد. چون که خبر تازه‌ای به همدیگر می‌رسد.

حالا تعریفی درباره جنگ دزفول برایت می‌کنم. جنگ دزفول سخت است؛ برای این که این جا هوا بسیار گرم و سوزان است، دو برابر گرمسار.

ما در جبهه کرخه هستیم. قرار بود ما را برای استراحت به پشت جبهه ببرند. موقعی که ما وارد منطقه جنگی شدیم، مثل یک شکارچی ناشی بودیم، ولی چند شب و روز که در سنگر بودیم جنگ کردن برای ما خیلی آسان شد.

آخر این دشمن بعثی آنقدر ترسو و بزدل است که اگر ما یک گلوله فشنگ ژسه به طرفشان شلیک می‌کنیم، آنها دهها گلوله خمپاره به طرف ما می‌اندازند و آنقدر ترسو هستند که جرأت نمی‌کنند جنازه‌ نیروهای خودشان را ببرند.

فرازهایی از نامه‌های شهید به خانواده




این امپریالیزم و نوکران آنها می‌خواهند مانع از گسترش اسلام بشوند. اما کور خوانده‌اند، چون آرمان ما جوانان مسلمان شهادت است. تا آخرین قطره خونی که در بدن داریم، از اسلام و انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی حمایت و نگه‌داری می‌کنیم.

اسلام دین اشخاص مجاهد است که به دنبال حق و عدالتند.

اسلام دین مردان عمل است و دین کسانی است که آزادی و استقلال می‌خواهند.

ای مردم مسلمان! بشتابید برای شهادت، چون در اسلام هیچ مقامی بالاتر از مقام شهید نیست. پیام من به ملت مسلمان این است تا آخرین قطره خونی که در بدن دارند، از امام و روحانیت حمایت کنند، چون روحانیت روح اسلام است. آنهایی که با روحانیت مخالفند در حقیقت با اسلام مخالفند.

حال پیامی به خانواده و دوستانم، برادران و خواهرانم! من در مقابل خون شهیدان احساس مسؤولیت می‌کنم و تا آخرین قطره خونی که در بدن دارم با کفار مبارزه خواهم کرد.

پدر و مادر گرامی‌ام! امیدوارم مرا ببخشید که شما را در طول زندگی اذیت کرده‌ام!

فرازی از وصیت‌نامه

۲۵/۱۲/۶۰




شهید منوچهر رامه‌ای فرزند عیسی در هفتم آبان ماه سال هزار و سیصد و سی و هشت، در روستای رامه پایین گرمسار به دنیا آمد. یک برادر و چهار خواهر دارد. اولین فرزند خانواده بود. پدربزرگش نام منوچهر را بر روی او گذاشت. روستای شان فاقد مدرسه بود. مجبور بود برای باسواد شدن به بخش آرادان از توابع گرمسار برود. تا ششم ابتدایی بیشتر درس نخواند. پدرش نجّار بود و او بعد از درس به پدرش کمک می‌کرد. چند سالی به حرفه سفیدکاری مشغول بود و استاد کار شد. مدتی هم تهران گچ کاری می‌کرد.

بیست ساله بود که خانواده برای زندگی به آرادان کوچ کردند، ولی تابستانها به رامه می‌رفتند.

پدرش هم همواره با بسیج همکاری می‌کرد و در کمک رسانی و حضور در جبهه هم سابقه خوبی داشت.

اسم منوچهر قبل از انقلاب برای خدمت سربازی درآمد، ولی پدرش با دیدن اوضاع مملکت و فروپاشی حکومت شاه مخالفت کرد تا اینکه به فرمان امام و شروع جنگ از او خواست به خدمت برود.

سرباز ارتش شد و آموزش را در پادگان عجب‌شیر گذراند. نیروی لشکر بیست و یک حمزه شد و به منطقه دشت عباس و پل کرخه اعزام شد. در عملیات فتح‌المبین با تیر مستقیم دشمن، در روز پنجم فروردین سال شصت و یک به شهادت رسید. مزارش در روستای رامه پایین است.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۹/۲۸
afsaran moghavemat

شهیدان ما

نظرات  (۲)

سلام.یادشهدا کردن کمتر از شهادت نیست.مرسی و ممنون ا

باعرض سلام وتشکر فراوان ازمطالب ارزشمند تان.شهید منوچهر ب لحاظ جسمانی قوی بود وتیربارچی وشهید احمد تک تیر انداز .اجر همه گی باشهدا
پاسخ:
سلام محمد جان متشکرم از نظرتان ، اگر عکس و اسنادی برای انتشار داری برای بلاگ استقبال میکنیم.
التماس دعا

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی